#لالایی_بیداری_پارت_273
السا بی توجه به من گفت: من اسپرسو می خوام.
منم جو زده گفتم: منم همین طور.
تا حالا اسپرسو نخورده بودم ولی خوب اونم یه جور قهوه است دیگه. از اونجایی که السا باید حساب می کرد یه کیک شکلاتی هم زدم تنگش. مفت باشه کوفت باشه.
گارسون سفارشا رو گرفت و رفت.
برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: السا میخوای من برم رو یه میز دیگه بشینم تو و پژمان راحت باشید؟
السا با اخم و حرص گفت: نمی خواد راحتی نداریم که فقط منتظرم بیاد پوستش و بکنم علاوه بر کار قبلش منتظرمونم گذاشته.
من: خوب آخه شاید...
تا من حرفم و بزنم در باز شد و تا السا چشمش به تازه واردا افتاد سریع صورتش آروم و سرد شد. تکیه اش و از رو میز برداشت و چسبوند به پشتی صندلی و نگاه منتظرش و از ورودی گرفت و به یه سمت دیگه خیره شد.
یعنی جوری شده بود که اگه من نمیدیدم تا حالا چه جوری داشت بال بال میزد و منتظر بود میگفتم حتماً من زدمش و به زور آوردمش اینجا و اونم اصلا تمایلی برای اومدن نداشته و الانم کلافه است و می خواد بره.
یه چند بار پلک زدم و درست خیره شدم ببینم اثری از اون انتظار مونده توش که دیدم دریغ از یه اتم انتظار.
romangram.com | @romangram_com