#لالایی_بیداری_پارت_272

بالاخره ماشین گیر آوردیم و السا آدرس محل قرار و داد و راننده هم در عرض نیم ساعت ما رو رسوند به کافی شاپ مورد نظر.
از ماشین پیاده شدم و مشتاق به اطراف نگاه کردم. نه انگار دعوا هم چیز بدی نبود اگه قرار بود هر دفعه بعدش بیان یه همچین کافی شاپ شیکی تو یه همچین محله ای که آدم حس شمال رفتن بهش دست می داد خیلی هم خوب بود.
تا اومدم کل منطقه رو آنالیز کنم السا دوباره دستم و کشید و برد سمت ورودی.
وارد شدیم و چشم گردوند و وقتی پژمان و پیدا نکرد اخم غلیظی کرد و پر حرص گفت: هنوز نرسیده.
لبخند ریزی زدم و تو دلم گفتم: حقته کنف شدی.

یه میز 4 نفره انتخاب کرد و نشست پشتش و پر حرص دستهاش و تو هم قلاب کرد و خیره شد به در.
یکم اطراف و نگاه کردم و وقتی خسته شدم منم مثل السا چشم دوختم به در. بعد 10 دقیقه هنوز پژمان نیومده بود و کارد به السا می زدی خونش در نمیومد.
برای خالی نبودن عریضه السا برای گارسون دست تکون داد و اونم اومد تا سفارش بگیره. منو رو از رو میز برداشتم.
بد جوری ه*و*س قهوه کرده بودم. بوی قهوه کل کافه رو برداشته بود.

romangram.com | @romangram_com