#لالایی_بیداری_پارت_271
اخم کردم و گفتم: کجا نیومدم؟ تو منو کشتی امشب. سر کوچه ام.
السا ذوق زده گفت: پس همون جا بمون من دم درم دارم میام.
دختره رو ببین معلوم نیست از کی جلوی در ایستاده. یکی نیست بگه تو که عرضه ی قهر موندن نداری بی خود میکنی جو زده میشی و دعوا راه می ندازی.
همون جا وسط کوچه منتظرش موندم تا بیاد. دیدم از ته کوچه دون دون داره میاد. دختره ی منگل.
تا به من رسید تند دستم و کشید و حتی محلت نداد یه سلام خشک و خالی کنم. دستم و گرفت و دویید سمت سر کوچه و منو هم دنبال خودش کشوند و تو همون حال گفت: چقدر دیر کردی پژمان گفت تا نیم ساعت دیگه اونجاست دیرمون میشه.
کنار خیابون ایستادیم. هر ماشینی رد میشد السا دست تکون می داد و میگفت: آقا دربست.
یه ابروم پرید بالا، تو فقط یه بار دیگه دعوا کن خودم میزنمت.
دست السا که تو هوا در حال تکون دادن بود و گرفتم و گفتم: چته بابا سوزنت گیر کرده دربست دربست میکنی؟ من یه قرونم ندارم همه ی پولم تموم شد آخریشم دادم به خاطر شما دربست گرفتم زودتر برسم خونه. بزار اول یه عابر سالم پیدا کنیم من پول بردارم بعد پولا رو آتیش بزن.
السا بی توجه گفت: مهم نیست وقت نداریم من پول همراهم هست نمی خواد.
یکم نگاش کردم و شونه امو انداختم بالا.
romangram.com | @romangram_com