#لالایی_بیداری_پارت_269

تا اومدم برم بیرون مهدی خودش و انداخت تو خونه و با دیدن من نیشش گوش تا گوش از هم باز شد و با ذوق گفت: سلام آرام خانوم خوب هستید؟ همیشه به گشت و گذار جایی تشریف می برید برسونمتون.
با حرف آخرش صورتم که به خاطر آب پاشیش جمع شده بود از هم باز شد و ابروهام رفت بالا. این بچه کی ماشین خریده بود؟
بی هوا گفتم: مگه ماشین دارید؟
با حرفم مهدی گیج نگام کرد و گفت: ها؟
سرش و خاروند و یکم فکر کرد تا متوجه ی حرفم بشه. وقتی فهمید لبخندی خجل و هول زد و گفت: نه والا اگه بخواین با آژانس می رسونمتون.
انقده جمله ی آخرش و با ذوق گفته بود که حس کردم همه ی محتویات تو دهنش و پرت کرد سمت من.
چشمم خورد به آیدینی که دست به سینه کناری ایستاده بود و پوزخندی هم روی لبهاش جا خوش کرده بود و عجیب حس می کردم از این بدبختی من داره لذت می بره.
برای اینکه آرایشم بیشتر از این بهم نخوره و از طرفی یه جورایی خجالت می کشیدم که با این همه آرایش جلوی این دو پسر ایستادم دنباله ی روسریم و یکم بالا گرفتم تا کمی جلوی لبهام بیاد تا حداقل این رژ قرمزه کمتر تو چشم باشه و تفها هم تو دهنم نرن.
تند گفتم: نه ممنون خودم می تونم آژانس بگیرم. من باید برم با اجازه.
سریع از کنارش رد شدم و از خونه زدم بیرون. در و که پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم. دستمالی از کیفم در آوردم و صورتم و پاک کردم.

romangram.com | @romangram_com