#لالایی_بیداری_پارت_268

خودمم فهمیده بودم که زیاده تا خواستم دستم و بلند کنم و بکشم به لبهام السا که تازه از تو اتاق بیرون اومده بود گفت: گیر نده مامان بعد عمری این دختره یه بار درست و حسابی به خودش رسیده بزار خوش باشه.
مامان سری تکون داد و بی حرف رفت تو آشپزخونه. منم بی خیال پاک کردن رژم شدم.


از همه خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. با اون کفشها مثل مورچه راه می رفتم. تو حیاط وقتی خواستم از رو پله ی آخری بیام پایین، پام کج شد و سکندری خوردم و چند قدم مونده به در رو با کله رفتم. به زور تونستم نرسیده به در تعادلم و حفظ کنم و نقش زمین نشم.
به سمت جلو خم شده بودم و موهای صاف شده ام از زیر روسری بیرون اومده و ریخته بود تو صورتم. از سر آسودگی نفس راحتی کشیدم و تا سرم و بلند کردم و خواستم موهام و از رو صورتم بزنم کنار در باز شد و سینه به سینه ی آیدین شدم.
هول و ترسیده خیره نگاش کردم. بی حرف نگاهش و رو صورتم چرخوند و از رو صورت و لبهام کشیده شد تا روی لباسم و کفشهام.
از هولم تند سلام کردم. با طومأنینه سری تکون داد. قیافه اش خیلی سرد و یخ و بی تفاوت بود.
خودش و از جلوی در کنار کشید خواستم از در خارج شم تا بیشتر از این ضایع نشم.
نگاه خیره اش از پشت اون موهای بلندش عصبی و معذبم می کرد.

romangram.com | @romangram_com