#لالایی_بیداری_پارت_267

السا کیف کرم رنگشم داد دستم و گفت: با اون کفش کرمهات بپوششون. همونا که پاشنه های10 سانتی دارن.
معترض گفتم: همون ها که باهاشون به زور راه میرم؟
بی حوصله گفت: حالا یه روز که 1000 روز نمیشه بعدم یه شامه دیگه نمی خوای بری قدم بزنی.
کله ای خواروندم و به حرفش گوش کردم.
از اتاق که بیرون اومدم افروز سوتی کشید و سونیا با چشمهای گرد شده گفت: خاله چقدر خوشگل شدی. می خوای بری عروسی؟
لبخندی زدم و گفتم: نه گلم می خوام با دوستام برم بیرون. برگشتم برات شکلات می خرم.
خوشحال هورایی کشید اما افروز گفت: نمی خواد بخری ما شب میریم خونه ی مادر شوهرم اینجا نیستیم.
من: چرا خوب شام بمونید.
ابرویی بالا انداخت و گفت: اولا که دعوتیم بعدم تو که نیستی خونه برای چی دعوت میکنی؟
لبخندی زدم. مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و رو صورتم مکث کرد و گفت: آرایشت زیاد نیست؟

romangram.com | @romangram_com