#لالایی_بیداری_پارت_265
پوزخندی زدم و گفتم: جدی؟ نمیتونم؟ می خوای امتحان کنی؟ من کارم حرف نداره فکر می کنی عمو پژمان چرا دستش اون جوری شد من طلسمش کردم دستش پاره شد، یا دایی آرمین چرا بی تربیته؟ من باهاش این کارو کردم.
یکم زل زل نگام کرد و دوباره پرو گفت: نخیرم نمی تونی.
شونه ای بالا انداختم و دستم و آوردم بالا و کف دستم و گرفتم سمتش و شروع کردم زیر لب صلوات فرستادن. آروم چشمهام و بستم که صدای بسته شدن محکم در و شنیدم.
با لبخند چشمهام و باز کردم خدا بزاره این کارتونای جادوگری و که بچه ها رو رام میکنه.
وسایلم و جمع کردم که برای بار چندم در باز شد و لسا وارد شد. کلاً دو دقیقه نمیشه تو این خونه تنها موند یکی میره اون یکی میاد.
به گوشیش نگاهی انداخت و برگشت و به من خیره شد و گفت: حالا که انقدر آرایش کردی چرا سر تا پا مشکی پوشیدی؟
نگاهی به خودم انداختم و گفتم: مگه چیه؟
نفس پر صدایی کشید و گفت: چش نیست مگه داری میری مراسم ختم که مشکی پوشیدی. درشون بیار.
با تعجب ابروهام رفت بالا و نامطمئن و آروم گفتم: یعنی ل*خ*ت بشم؟
همون جور که می رفت سمت کمد لباسها چشم غره ای بهم رفت. در کمد و باز کرد و لباسها رو بهم زد از بین لباسها یه مانتو کشید بیرون. یکم دیگه هم گشت و یه روسری در آورد.
romangram.com | @romangram_com