#لالایی_بیداری_پارت_264

بچه پرو تو چشمهای من نگاه کرد و گفت: نمیرم.
بدون کوچیکترین توجهی به من برگشت سمت آینه و فرچه رو کشید رو گونه اش.
انقدر حرصم گرفت که نگو.
دندونام و رو هم فشار دادم و یه لبخند آروم زدم و سرد نگاش کردم و گفتم: بیرون نمیری؟
شونه اش و انداخت بالا.
لبخندم و پررنگ تر کردم و گفتم: باشه نرو منم طلسمت می کنم. شب که خوابیدی وقتی بیدار بشی همه ی موهات سفید میشن.
وحشت زده برگشت سمتم و خیره شد بهم تا ببینه جدی گفتم یا نه. وقتی دید هیچ شوخی تو چشمهام نیست ترسون گفت: خاله تروخدا.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه دیگه پای خدا رو وسط نکش. من که بهت گفتم کار بد کنی مجبورم از نیروهام استفاده کنم حالا انتخاب با خودته یا موهات سفید بشه یا تو خواب نصف موهات بریزه و کچل بشی.
با چشمهای گرد و ترسیده فرچه رو ول کرد و دستهاش و برای محافظت از موهاش چسبوند به سرش.
یهو چشمهاش آروم شد و گفت: نخیرم تو نمیتونی طلسم کنی.

romangram.com | @romangram_com