#لالایی_بیداری_پارت_263

نفس پر صدایی کشیدم و سرم و انداختم پایین. خواستم پاشم که در دوباره باز شد و این بار سونیا همراه افروز وارد شدن.
افروز تو اتاق چشم گردوند و تا منو دید گفت: آرام چرا برای بچه ام رژ نمیزنی؟
متعجب یه ابروم رفت بالا. جانم؟ همین شما نبودید که هر باری ما برای بچه اتون لاک یا رژ میزدیم کلی دعوامون می کردی که لاک ناخن هاش و خراب میکنه و رژ شیمیاییِ و برای بچه خوب نیست.
تا خواستم دهن باز کنم و بهش بگم سریع سونیا رو هول داد تو اتاق و آروم تر گفت: یه رژ براش بزن خفه اش کن یه ریز اومده حرف میزنه سرمون و برد نمیزاره دو کلام با مامان صحبت کنم.
پشت چشمی براش نازک کردم و شونه ی سونیا رو گرفتم و بردمش سمت آینه. رژم و برداشتم و آروم یکم کشیدم به لبش. تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت: نه از اون مدلایی که برای خودت زدی، زیاد.
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره یکم دیگه براش زدم. رفت چسبید به آینه و لبهاش و رو هم مالید.
رفتم سراغ شالهام نمیدونستم چی سرم کنم. امروز ویرم گرفته بود تیپ بزنم.
صدای افتادن اومد. سریع برگشتم و به کیف لوازم آرایش ولو شده ام رو زمین نگاه کردم. اخم هام کشیده شد تو هم. نگاه خشمگینی به سونیا کردم. یه نیشی باز کرد و به فرچه ی تو دستش اشاره کرد و گفت: می خواستم رژ گونه بزنم.
خانم سر خود برای خودش سایه زده بود حالا هم آرایشش رسیده بود به رژ گونه.
رفتم سمتش و گفتم: برو بیرون. اصلاً خوب نیست یه بچه صورتش و با این چیزا خراب کنه.

romangram.com | @romangram_com