#لالایی_بیداری_پارت_261
دوباره روم و برگردوندم و همون طور که می رفتم سمت کمد تا لباس بپوشم گفتم: نه نمیزنم. چون مامانت دعوا میکنه بفهمه برات رژ زدم. لبهاتم پوست پوست میشه. رژش خرابه.
دستش و زد به کمرش و گفت: پس چرا تو زدی؟
از گوشه ی چشم نگاش کردم و گفتم: مگه نگفتی زشت شدم؟ زشتا لب هم نداشته باشن مهم نیست ولی تو که خوشگلی اگه لب نداشته باشی کسی نگات نمیکنه.
دستی به لبش کشید و رفت تو فکر. انگار زیاد مطمئن نبود رژ زدن به لب نداشتن می ارزید یا نه.
لبهام و جمع کردم تو دهنم تا نخندم و شلوار جینم واز تو کمد در آوردم و پوشیدم. سونیا یه نگاه به من کرد و دوباره گفت: اشکال نداره پوست پوست بشه برام بزن.
ابروهام و انداختم بالا و گفتم: نمیشه مامانت ببینه دعوا میکنه.
یهو دهنش و سه متر باز کرد و بلند داد زد " مامان".
برای یک لحظه ترسیدم خیلی بد داد زد. دویید و از در رفت بیرون.
بچه کلاً مشکل داشت.
شلوارم و پوشیدم و رفتم سراغ مانتوهام.
romangram.com | @romangram_com