#لالایی_بیداری_پارت_258

حتی روم نمیشد اعتراض کنم. ترجیح دادم ندید بگیرم و آروم و سر به زیر رفتم سمت صندلیهای ردیفی کنار دیوار و نشستم روش و تا موقعی که السا رضایت نداد و از اتاق پژمان بیرون نیومد سرم و بلند نکردم.
السا که بیرون اومد رفتم تو اتاق و با پژمان و حال و احوال کردم و اونم ازم بابت اومدنم تشکر کرد و بعد کلی که سفارش السا رو بهم کرد و گفت مواظبش باشم ازش خداحافظی کردم و سر به زیر یه خداحافظی زیر لبی هم به آیدین گفتم و با السا از بیمارستان بیرون اومدیم.
به زور من و اسرار پژمان و اصمینان دادن آیدین که مواظب پژمان هست تونستم السا رو ببرم خونه وگرنه می خواست تا موقع ترخیصش بیشش بمونه.
تو مسیر برگشت تو دلم کلی به السا فحش دادم که باعث شده بود یه همچین صحنه ای و ببینم. حتی یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت بدتر از اون که با هر بار یادآوریش آیدینم میومد تو ذهنم که چه جوری آروم و با درک گفته بود اینا مال همن راحتشون بزار.
یه جورایی حس می کردم شدم مُخِلِ آسایش و رمانتیک گری این دوتا جون و آیدینم بپای منه که نزاره زمان های خوشیشون و خراب کنم.
السا رو که به خونه تحویل دادم بدون اینکه ناهار بخورم رفتم آموزشگاه. با اون چیزی که دیده بودم و این حسی که داشتم غذا از گلوم پایین نمی رفت.


بار دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم. بعد مدتها با دوستام شام می خواستیم بریم بیرون. همت کرده بودم و موهام و صاف کرده بودم.
موقع آرایش کردن بین حرفها و نگاه های سونیا که بدجوری کلافه ام کرده بود، با هر جمله ای که میگفت و میرفت رو نروم و تاکید می کرد که اصلاً صورتم قشنگ نشده من و جری تر می کرد تا اقلام آرایشی که به کار می بردم و بیشتر کنم جوری که حتی برای عروسی رفتن هم با این همه دقت و شدت آرایش نمی کردم.

romangram.com | @romangram_com