#لالایی_بیداری_پارت_257

یه نفس عمیق پر حرص کشیدم. این السا دیگه خیلی روش زیاد شده بود. دستهام و مشت کردم که برم تو اتاق و یه حالی ازشون بگیرم که دیگه انقده بی حیا بازی در نیارن اما تا قدم از قدم برداشتم به سمت در اتاق مانتوم از پشت کشیده شد.
بی توجه به مانتوم و بی حواس به اینکه چرا نمی تونم تو راه رفتن پیش روی کنم سعی کردم دوباره به سمت در برم که این بار کمرم بیشتر کشیده شد و من به جای پیشروی پس روی کردم و آیدینم یهو چرخید جلوم.
با اخم نگاش کردم تا توضیح بده هدفش از گشاد کردن مانتوی بدبخت من چیه؟ یعنی چی که این پسره هی مانتو میکشه آستین میکشه؟
تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: بزار راحت باشن.
چشمهام گرد شد و خجالت زده لبهام و به دندون کشیدم. آروم از کنار بدنش آینه نگاه کردم دوباره صاف ایستادم و با چشمهای نگران نگاش کردم.
یعنی اونم اون چیزی که من دیده بودم و دیده بود؟
یعنی دیده بود السا و پزمان چه جوری هم و میب*و*سیدن و حالا هم که کار بیخ پیدا کرده بود السا پاهاش و داشت میبرد رو تخت که کنار پژمان دراز بکشه.
سرش و انداخت پایین و گفت: در هر حال این دوتا مال همدیگن. بزار با هم آروم بشن. السا برای پژمان بهتر از هر مسکنیه. تا قبل از اینکه شماها بیاین داشت از درد دستش شکایت می کرد اما الان... حتی صداشم در نمیاد.
فقط نگاش کردم.
دستهاش و گذاشت تو جیبش و آروم رفت سمت در اتاق و آروم و بی صدا در و کامل بست و خودشم چند قدم از اتاق فاصله گرفت و دوباره تکیه داد به دیوار.

romangram.com | @romangram_com