#لالایی_بیداری_پارت_256
راستش یه خورده هم بهم بر خورده بود. یعنی چی تا آخر نمایش بمونیم؟
بمونیم؟ ابروهام پرید بالا. به نیم رخش نگاه کردم. یمونیم یعنی اگه من می موندم اونم صحنه رو از دست نمی داد؟
از اتاق بیرون اومدیم و آیدین در و پشت سرمون کشید جوری که بسته شد البته نه کامل بین قد 4 تا انگشت فاصله مونده بود و چفت نشده بود.
تازه اون موقع آستینم و ول کرد و تکیه داد به دیوار رو به روی در. خودم و از تک و تا ننداختم و دستی به گردنم کشیدم و موهایی که از زیر مقنعه بیرون زده بود و فرستادم تو و جلوی در اتاق قدم رو رفتم.
سعی می کردم که به این پسر پروو نگاه نکنم. بیشتر از دست خودم عصبانی بودم. اونقدر که السا تو اتاق شب و نیمه شب بلند بلند با پژمان حرف میزد و من شبهایی که بی خوابی به سرم میزد بدون تکون خوردن تو جام به حرفهاشون گوش می کردم و این تبدیل شده بود به یه چیز خیلی عادی چون در هر حال السا غیر از تیکه های عاشقانه ی حال به هم زن همه ی چیزهایی که با گوشهام میشنیدم و دوباره خودش تعریف می کرد.
بریا همینم امروز که صحنه یزنده بود یه لحظه جا و مکان یادم رفته بود و خیره مونده بودم بهشون. برام گرون تمو شده بود که این پسره بیاد و بهم متذکر بشه که نگاه کردن و دیدن صحنه ی رمانتیک دوتا آدم خیلی زشته و باید اونها رو با خلوتشون تنها گذاشت.
همین جور قدم میزدم و تو دلم حرص می خوردم و این حرص درونی باعث میشد اخمهام بیشتر تو هم بره.
یه لحظه سرم و بلند کردم و به در نیمه باز اتاق با حرص نگاه کردم که یهو چشمم خورد به آینه ای که بالای روشویی روبه روی تخت پژمان رو دیوار نصب بود.
تو جام خشک شدم نمیتونستم از آینه چشم بردارم. هر چی بیشتر نگاه می کردم چشمهام بیشتر گرد میشد. کم کم لبهام کشیده شد تو. دهنم و با دندون گازشون گرفتم.
خاک به سر م بیمارستان و این کارها اونم با یه مریض؟
romangram.com | @romangram_com