#لالایی_بیداری_پارت_255

السا تا پژمان و دید زد زیر گریه و با دو خودش و رسوند به پژمان و همون جور نصفه ایستاده نیمه ی بدنش و پرت کرد رو پژمان.

من که دیگه چشمام از حدقه داشت در میومد. دهنمم باز مونده بود که بابا این بدبخت مریضه اصلاً یه نیم نگاهم به دست نابود شده ی پژمان نکرده بود. اون بیچاره خودش مواظب بود که السا یه وقتی وسط ابراز احساسات خرکیش نکوبه به دستش.
چون السا افسار پاره کرده بود و وسط گریه یکی دوتا مشتم حواله ی سینه ی پژمان کرده بود و بین گریه یه چیزی مثل اعتراض به اینکه چرا بی خبرش گذاشته و چرا مواظب نبوده و چرا این بلا رو سر خودش آورده میگفت.
گوش تیز کرده بودم ببینم السا دیگه چی میگه که راه نگاهم صد شد. سرمو بلند کردم و به آیدین که جلوم ایستاده بود نگاه کردم.
یه ابروشو داد بالا و با سر و چشم به بیرون اشاره کرد.
اونقدر محو حرفهاس السا و نوازش پژمان و جمله های تسلی بخشش بودم که نمی گرفتم منظورش چیه.
سرم و تکون دادم که یعنی چی میگی؟
چشمهاش و برام گرد کرد و این بار جدی نزدیکتر شد و آستینم و کشید و آروم گفت: میای بیرون یا می خوای تا آخرش سر خر این دوتا بمونیم؟
تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی میگه. همون جور که می چرخیدم و به خاطر آستینم که هنوز تو دستش بود دنبالش کشیده می شدم بهش چشم غره ای رفتم.

romangram.com | @romangram_com