#لالایی_بیداری_پارت_254

اونم از خدا خواسته یه آره گفت و سریع نشست پشت میز که مجبور نشه یه وقتی با السا بره.
مجبوری دنبال السا راه افتادم و تو کمتر از یک ربع دست و صورت شسته و حاضر و آماده از خونه زدیم بیرون. یه زنگ به آموزشگاه زدم و اطلاع دادم نمیتونم امروز کلاسهای صبح و بیام.
السا تا خود بیمارستان مرثیه سرایی کرد و هر چی من بهش میگفتم: " بابا به جون خودم هیچی نیست من خودم دیدم. پژمان زنده و سالمه. البته اگه دستش و چند تا جای کبودی تو صورتش و کوفتگی بدنش و فاکتور بگیریم. " گوش نمیداد.
تازه فهمیدم السا چقدر کولیه. بابا یکم متانت داشته باش دختر.
وسط راه بودیم که یادم افتاد که صبح ها وقت ملاقات نیست و احتمالاً ماها رو راه نمی دادن اما من با این السای کولی چی کار می کردم. اگه نمیزاشتن پژمان و ببینه بیمارستان و به آتیش می کشید. فقط تو ماشین یه اشاره ای به موضوع کردم و احتمال دادم راهمون ندن داشت کله ی منو می کند انگار من دربون بیمارستان بودم.
مجبوری موبایلم و در آوردم و دست به دامن شراره شدم تا اون بتونه با آشنا بازی یه کاری بکنه که بتونیم بریم تو و پژمان و ببینیم.
طفلی شراره بدبخت شب کار بود و منم با زنگم از خواب بیدارش کرده بودم. ولی وقتی وضعیت و فهمید گفت سریع تماس می گیره. از اونجایی که قبلاً تو همین بیمارستان کار می کرده خیلی از پرستارها و مسئولاش ومی شناخته و تونست یه کاری بکنه که بی دردسر وارد بیمارستان بشیم.
رسیدیم بیمارستان و یه راست بردمش دم اتاق پژمان. خدا به شراره خیر بده که کارمون و ردیف کرد وگرنه من نمیدونستم السا با اون اضطراب و حالی که داشت اگه راهش نمیدادن تو بیمارستان چی کار که نمیکرد.

دم اتاق پژمان همچین در و باز کرد و خودش و پرت کرد تو که منی که همراهش بودم سکته کردم دیگه نمیدونم پژمان بدبخت که مریضم بود با اون صدای وحشتناک باز شدن در چه حالی پیدا کرد. البته با دیدن چشمهای گرد و دهن باز پژمان و ابروهای بالا رفته از تعجب آیدین فهمیدم که اونا هم حسابی ترسیدن.

romangram.com | @romangram_com