#لالایی_بیداری_پارت_253
یهو السا ذوق زده تو جاش پرید و گفت: خدا رو شکر.
چشمهام گرد شد. با دیدن من تازه فهمید که چی گفته. یه لبخند ناله وار زد و با بغض گفت: خدارو شکر که زنده است.
دوباره مشکوک نگام کرد و گفت: مطمئنی؟
این دفعه راحت تر خندیدم. نه برای آرامش اون بلکه از حالت متهم کننده ی بامزه اش.
من: بله خانم مطمئنم. دیشب خودم با این دوتا چشمهام دیدم که راحت خوابیده بود.
خدایا من و ببخش یه دروغ نصفه و نیمه بود. درسته که با درد بود اما آخرش که خوابیده بود.
السا تند اومد کنارم و گفت: بگو جون من. خودت دیدی؟
من: آره خانمی خودم دیدم. دروغم نمیگم.
السا تند برگشت و رفت سمت اتاق و تو همون حال گفت: من و ببر پیشش.
چشمهام گرد شد. آخه الان؟ من کلاس داشتم. برگشتم و عاجزانه به مامان نگاه کردم که اون یه کاری بکنه. خیلی شیک من و ندید گرفت و رو به آرمین گفت: چایی می خوری؟
romangram.com | @romangram_com