#لالایی_بیداری_پارت_252
نگاه جدی بهش کردم و رومو ازش برگردوندم. این مامان هیچ وقت قبول نمی کرد که مسئولیتی قبول کنه. رو به آرمین کردم و خیره شدم.
آروم با دست و لب و صدای ضعیفی گفت: مامان داشت بهم میگفت پزمان دعوا کرده بردنش بیمارستان نفهمیدیم کی السا بیدار شد اومد پشت سرمون و حرفهامون و شنید.
سری تکون دادم و نفس کلافه ای کشیدم. کنار السا زانو زدم واز پشت بازوهاش و گرفتم و سعی کردم بلندش کنم.
من: السا جام بلند شو عزیزم. بلند شو و انقدرم گریه نکن.
سرش و بلند کرد و با دیدن من صدای هق هقش بالاتر رفت. خودش و تو ب*غ*لم پنهون کرد و با زاری گفت: آرام دیدی بدبخت شدم؟ عروس نشده بیوه شدم؟
چشمهام گرد شد. الهی پژمان و کشته بود. الانا بود که سکته کنه.
به زور از رو زمین بلندش کردم و گفتم: عروسم میشی خواهر کوچولو. کی گفته پژمان دور از جونش مرحوم شده. یه دعوای ساده بوده همین.
تند سرش و بلند کرد و خیره بهم براق شد و نا مطمئن گفت: دروغ میگی؟
لبخند آرامش دهنده ای زدم و نشوندمش رو مبل و اشاره ای به آرمین کردم و گفتم: یه لیوان آب براش بیار.
سرم و کج کردم و گفتم: دروغم چیه دختر؟ پژمان حالش خوبه فقط یه چند تا بخیه خورده همین.
romangram.com | @romangram_com