#لالایی_بیداری_پارت_251
-: آرمین جون من بگو چی شده؟ مامان قربونت برم تو چی میدونی؟ پژمان کجاست؟
صدای داد همراه با ناله و بغض السا بود که ملتمس فریاد میزد.
السا.. السا...
با یه حرکت پتو رو از سرم پرت کردم اون طرف و با یه پرش از رو تخت فرود اومدم. دوییدم سمت هال و با دیدن السای گریون بین آشپزخونه و هال و مامان و آرمین بهت زده و م*س*تعصل تو جام ایستادم.
آروم آروم به سمت السا رفتم. وقتی دید التماسهاش زبون کسی و باز نمیکنه خ.ودش تا ته ماجرای احتمالی رو خوند.
رو زمین زانو زد و شروع کرد به هق هق گریه کردن و نوحه سرودن.
السا: بدبخت شدم بیچاره شدم. پژمانم از دستم رفت. کجا رفتی؟ تو بهم قول داده بودی. چرا سر حرفت نموندی؟
اخمهام تو هم رفت. سوز صداش خیلی زیاد بود از ته دلش زجه میزد. هنوز نمیدونستم که السا چه جوری در مورد پژمان فهمیده.
نزدیکش شدم. مامان و آرمین با دیدن من نور امیدی پیدا کردن. با صورتهای گ*ن*ا*ه آلودی بهم نگاه کردن. کاملا پیدا بود این دونفر باعث این حال و روز السا بودن.
سری به نشونه ی چی گفتید تکون دادم. مامان مثل همیشه که یه کاری می کرد و بعد بی گ*ن*ا*ه میگفت هیچی لبهاش و تکون داد و گفت: هیچی خودش فهمید؟
romangram.com | @romangram_com