#لالایی_بیداری_پارت_250

نگاش کردم. چقدر ممنونش بودم که ماها رو اسکول نکرده بود و راستش و گفته بود.
بیچاره پژمان رنگش حسابی پریده بود و لبهاشم سفید شده بود. رو صورت همیشه خندونش اخم بود. پیدا بود تو خوابم درد و حس میکنه. دستش باندپیچی شده بود.
خواب خواب بود و متوجه ی حضور ما نمیشد. یکم پیشش بودیم و وقتی مطمئن شدیم همه ی ماجرا همونیه که آیدین بهمون گفته خیالمون کمی راحت تر شد. بابا می خواست شب رو پیش پژمان بمونه اما آیدین با اصرار ازش خواست بره چون اون محاله پژمان و تو بیمارستان تنها بزاره.
تو ماشین که نشستیم بابا فقط یک کلمه گفت: خدا بهش رحم کرد.
میدونستم بابا چقدر از دعوا و مخصوصاً دعوا های توی خیابون بدش میاد. تموم مدت برگشت تو فکر این بودم که چه جوری به السا بگم که پزمان چش شده.
به خونه که رسیدیم بی جون تر از اون بودم که بخوام فکر کنم. لباسهام و کنده نکنده از تخت بالا رفتم و تا سرم و رو بالشت گذاشتم خوابم برد.


-: یکی به من بگه چی شده؟ پژمان چشه؟
با صدای دادی از جام پریدم و رو تخت نشیتم. گوشهام و تیز کردم تا بفهمم این داد برای کی بوده.

romangram.com | @romangram_com