#لالایی_بیداری_پارت_249

آیدین مسیر و نشون داد و همراهمون راه اومد و تو همون حالت گفت: پژمان حالش خوبه. راستش مجبور شدیم دعوا کنیم. از استخر که بیرون اومدیم دو نفر رو دیدم که دارن با ماشین پژمان کشتی میگیرن. دزد بودن میخواستن ماشین و بدزدن ماها رو که دیدن و فهمیدن صاحب ماشینیم خواستن در برن که پژمان یقهی یکیشون و گرفت و دعوا شروع شد یکی دو نفر دیگه هم اومدن کمکشون و اون وسط یکیشون چاقو در آورد و نفهمیدم کی زد به پژمان.
بابا وحشت زده گفت: یا ابولفضل چاقو خورده؟
همچین لب پایینم و گاز گرفتم که بی حس شد. خدای من پژمان چاقو خورده بود.
آیدین نگاهی به من و بابا انداخت و گفت: نگران نباشید چاقو خورد به بازوش و بریدش6 تا بخیه خورده. حالش خوبه ولی گفتن برای اطمینان باید امشب و اینجا بمونه تا فردا عصر.
اخمهام کشیده شد تو هم. بابا با اشاره ی دست آیدین سریع رفت سمت اتاق پژمان ولی من ایستاده بودم. حرفهای این پسر مشکوک بود. مگه میشد پژمان چیزیش نشده باشه و بخوان 24 ساعت نگهش دارن؟
آیدین بی توجه به من داشت وارد اتاق میشد که چنگ زدم به آستینش رو کشیدم. متعجب برگشت و نگام کرد.
با اخم غلیظی گفتم: واقعاً پژمان چیزیش نیست؟ دستش...
نگاه عمیقی بهم کرد و خونسرد گفت: نخیر، دستش آش و لاش شده اونقدر خون از دست داد که رنگش سفید شده بود. به خاطر همینم گفتن باید 24 ساعت تحت نظر باشه تا دچار شک نشه.
نفس صدا داری کشیدم. دستم از رو آستینش سُر خورد و افتاد کنارم. سرم رو پایین انداختم. به السا چی بگم؟
آیدین: خودش که میگه حالم خوبه تنها نگرانیش السا خانم بود. بهش آرام بخش تزریق کردن برای همین نمی تونست درست صحبت کنه وگرنه خودش زنگ میزد به السا خانم و حرف میزد. شاید اگه تحت تاثیر آرام بخش نبود و حواسش سر جاش بود من نمی تونستم بهتون بگم که چه اتفاقی افتاده. درست تا قبل از اینکه بخوابه سعی می کرد ازم قول بگیره که قضیه دعوا و بیمارستان و بهتون نگم.

romangram.com | @romangram_com