#لالایی_بیداری_پارت_248
سریع از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش به دو دقیقه نکشید که لباس بیرون به تن از اتاق خارج شد.
بابا: کدوم بیمارستانه؟
دنبالش راه افتادم و همون جور که اسم و آدرس بیمارستان و میگفتم از خونه زدیم بیرون.
دم در منتظر موندم تا بابا 405 مشکیش و از تو پارکینگ در بیاره. سوار شدیم و حرکت کردیم.
تا خود بیمارستان سعی کردم نفسهام و آروم کنم. ماشین و که پارک کرد بالاخره تونستم به خودم مسلط بشم و بشم همون آرام خونسرد با یه اخم ریز رو پیشونی.
چند قدم عقب تر از بابا راه میرفتم. گذاشتم خودش بره از پذیرش سراغ پژمان و بگیره. اتاقش و که پرسید دنبالش رفتم.
پیچیدیم تو یه راهرو از دور آیدین رو دیدم که از رو به رو میومد. به ما که رسید سلام کرد و با بابا دست داد.
نگاهی بهم انداخت که فکر کنم منظورش این بود که حالا اومدنتون واجب بود؟
رو به بابا گفت: ببخشید آقای شمس که این وقت شب زابه راهتون کردم. نتونستم به آقای شهبازی زنگ بزنم.
بابا دستی رو شونه اش گذاشت و گفت: نه پسرم خوب شد خبر دادی. حالا پژمان کجاست؟ حالش چه طوره؟ اصلاً چی شده؟ پژمان آدم دعوایی نیست.
romangram.com | @romangram_com