#لالایی_بیداری_پارت_247

اونم آروم شده بود.
آیدین: آره میفهمم. حق هم داری. حداقل این موقع شب تنها نیا. چه جوری می خوای بیای؟
لبم و با زبون تر کردم و چشمهام و گردوندم. صدای تلویزیون از بیرون میومد. خوشحال لبخندی زدم. هیچ وقت از بی خوابی های بابا تا این حد خوشحال نشده بودم.
خوشحال گفتم: با بابا میام.
اسم و آدرس بیمارستان و گرفتم و تلفن و قطع کردم. سریع لباس پوشیدم. بابا معمولا شبها زود می خوابید نصفه شب گشنش میشد بیدار میشد یه چیزی می خورد یه تلویزیونی نگاه می کرد و دوباره می خوابید تا ساعت 5-6 صبح.
لباس پوشیده آماده از اتاق زدم بیرون و آروم رفتم سمت بابا که جلوی تلویزیون نشسته بود. نمی خواستم بترسونمش اما بابا با دیدن من که حاضر و آماده به حرکتم اخمی کرد و کمی خودش و کشید جلو گفت: کجا؟ چرا لباس پوشیدی؟
آروم رفتم کنارش و رو زانوهام نشستم. نمیخواستم هول کنه اما فکر کنم رنگم خیلی پریده بود که خودش زودتر پرسید: چی شده؟
آروم گفتم: بابا پژمان بیمارستانه...
تو جاش نیم خیز شد و نگران گفت: چی؟ چرا؟
من: نمیدونم ظاهراً با چند نفر درگیر شدن. به باباش اینا نگفتن یعنی کسی خبر ندار...

romangram.com | @romangram_com