#لالایی_بیداری_پارت_246

نفسم بند اومد. پس چیزی بوده.
آیدین: راستش با چند نفر درگیر شدیم پژمان و زدن، آوردمش بیمارستان. می خواستم به باباش زنگ بزنم خبر بدم ولی گفتم بی خودی نگران میشن قلبشونم مشکل داره دور از جون یه چیزیشون میشه. پژمان نگران السا خانم بود مدام اسرار میکرد که حتماً بهش خبر بدم که حالش خوبه منتها نتونستم به ایشون زنگ بزنم ترسیدم نگران بشن و هول کنن برای همین به شما زنگ زدم که یواش یواش بهش بگ...
مضطرب از جام پریدم حرفش و قطع کردم و نگران گفتم: کدوم بیمارستان هستید؟ من الان میام اونجا.
اونقدر عصبی بودم که نمیدونستم دارم چی کار می کنم. دور خودم میچرخیدم و دنبال لباسهام می گشتم.
باید می رفتم، باید با چشمهای خودم میدیدم که پژمان خوبه. پژمان نه فقط یه شوهر خواهر بلکه مثل برادر و دوست بود برام. بهترین سالهای بچگیم و باهاش هم بازی بودم. دلم داشت از تو حلقم میزد بیرون.
صدای بلند آیدین سر جام میخکوبم کرد.
آیدین: آرام خانم نیازی به اومدنتون نیست. آرام خانم... اصلاً به حرفهام گوش میدید؟ میدونید ساعت چنده؟ چه جوری می خواید بیاید؟ آرام خانم... آرام خانم... آرام...
نفهمیدم چند بار صدام کرد و من نشنیدم. فقط آرام بلند و عصبی آخری و فهمیدم که همونم شوکه ام کرد انگار از خواب بیدارم کرده بود.
نفسهام تند و عمیق شده بود.
آروم گفتم: باید بیام، باید با چشمهای خودم ببینم پژمان حالش خوبه. میدونی السا چه حالی داشت؟ از عصر تا حالا مثل مرغ سر کنده بال بال میزد (صدام بغض دار شد) اونقدر گریه کرد تا خوابید. حتی وقتی فهمید رفتین استخر هم باورش نشد. بازم نگران بود دیر که کردین و خبری ازتون نشد مطمئن شد که یه اتفاقی افتاده. اگه نصفه شب بیدار بشه و سراغ پژمان و بگیره من چی بگم؟ اگه بگه خبری ازش شده یا نه؟ من چی بگم؟ بگم رفته بیمارستان؟ بگم نمیدونم چشه؟ من باید بیام باید با چشمهای خودم ببینم تا بتونم مطمئنش کنم که پژمان حالش خوبه و چیزیش نیست. میفهمی؟؟؟

romangram.com | @romangram_com