#لالایی_بیداری_پارت_244

خودمم نگران بودم. السا حق داشت پژمان آدمی نبود که بی خبر جایی بزاره بره.
با اینکه به السا دلداری داده بودم اما خودم نمیتونستم آروم باشم. بی هدف پشت کامپیوتر نشسته بودم و به مُنیتور نگاه می کردم. فکرم مشغول بود و تمرکزی نداشتم. برگشتم و نگاهی به السای خوابیده انداختم. خواهر طفلی من انگار تو خوابم گریه می کرد. صدای ناله های خفیفش میومد.
هیچ وقت فکر نمی کردم اوج دوست داشتنشون تا این حد باشه. از این السا با اون کودک درون فعالش این همه مهر بعید بود. محبت پژمان و میشد دید اما السا علاقه اش به نظرم کمتر میومد شاید هم اونقدر بین رفتارهای جوانانه اش گم شده بود که کمتر به چشم میومد.
صدای ویبرهی موبایلم باعث شد السا تکونی بخوره. سریع گوشی و برداشتم تا بیدار نشه. شماره نا آشنا بود و این موقع شب ....
احتمالاً مزاحمِ. جوابش و ندادم. اما وقتی بار دوم ویبرهی گوشیم بلند شد با اخم های تو هم گوشی و برداشتم. مزاحما دیگه وقت و بی وقت نمی شناسن بی تربیتا.
با صدای آروم اما جدی و عصبانی گفتم: بله؟
صدایی نیومد.
عصبانی تر در حالی که به شدت سعی می کردم صدام و پایین نگه دارم تا السا بیدار نشه گفتم: مریضی دیگه دست خودت که نیست یه کرمهایی هست میوفته تو وجود آدم ول نمیکنه البته بستگی داره به ...
-: الو آرام خانم؟
سریع دهنم و جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. وای من و میشناسه. خوب شد ادامه ندادم و قضیهی کرمه رو به خانواده و تربیت خانوادگیش نکشوندم.

romangram.com | @romangram_com