#لالایی_بیداری_پارت_243
چشمهام و تو کاسه گردوندم و پر حرص نفسی کشیدم. ببین تروخدا پسره رفته با دوستاش استخر بعد السای بدبخت از نگرانی ماها رو کچل کرد.
رفتم تو اتاق و تند دستور پخت کیک و نوشتم و رو به السای نگران گفتم: بگیر بشین پژمان با آیدین و دوستاش رفتن استخر.
مثل جن زده ها تو جاش ایستاد و میخ شد به من. بهت زده گفت: کجا رفتن؟ تو از کجا میدونی؟
همون جوری که میرفتم سمت در گفتم: آیدا گفته بشین سر جات و آروم بگیر.
السا: نه اگه رفته بود به من میگفت من باور نمیکنم.
چشمهام و بستم و بی حوصله نفسی کشیدم. رفتم سمت در. دستور پخت و به آیدا دادم و گفتم: بگیر عزیزم اگه مشکل یا سوالی هم داشتی بی رودربایسی ازم بپرس. باشه؟
لبخندی زد و خوشحال گفت: باشه مرسی دستت درد نکنه.
تند خداحافظی کرد و رفت. در و بستم و برگشتم تو اتاق. تا ساعت 11 یه جورایی السا رو آروم نگه داشتم اما ساعت از 11 که گذشت دوباره شروع کرد به بال بال زدن.
السا: نه اگه استخر بودن تا حالا تموم میشد و بهم زنگ می زد. اینا استخر نیستن یه چیزی شده.
ساعت 12 به زور خوابوندمش. مگه می خوابید. کلی گریه کرد آخرم بین هق هقش از خستگی تقریباً بیهوش شد.
romangram.com | @romangram_com