#لالایی_بیداری_پارت_242

نگاهی به السا انداختم و با سر پرسیدم چی کار داره. اونم نگران و بی توجه به حضور آیدا سری به نشونه ی نمیدونم تکون داد.
از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. با دیدن آیدا که جلوی در با بابا حال و احوال می کرد لبخندی زدم.
بابا: بیا تو دخترم غریبی نکن کسی نیست که. دم در خوب نیست. بیا تو چایی بخور.
آیدا خجالت زده گفت: نه ممنون دستتون درد نکنه مزاحم نمیشم همین جا خوبه.
بهش رسیدم و با لبخند سلام کردم.
من: سلام عزیزم خوبی؟ چرا نمیای تو؟
آیدا: سلام آرام جون نه ممنون همین جا خوبه. ببخشید این وقت شب مزاحمت شدما شرمنده. آخه فردا تولد دوستمه قرار بود آیدین کیک بخره زنگ زده گفته نمیرسه با پژمان و دوستاشون رفتن استخر دیر وقت بر میگردن نمیرسه بخره. تولدشم صبحه می ترسم نتونیم کیک پیدا کنیم. این شد که قرار شد خودم درست کنم ولی بلد نیستم. می خواستم خواهش کنم دستور پخت یه کیک خوب و بهم بدی.
با شنیدن حرفهاش گوشام تیز شد.
سری تکون دادم و آروم بدون اینکه بابا اینا صدام و بشنون گفتم: آره عزیزم بیا بشین برات بنویسم. ببینم داداشت اینا چه ساعتی رفتن استخر؟
آیدا: نه اگه میشه همینجا منتظر میمونم برام بنویسی. حدود شیش اینا بود فکر کنم.

romangram.com | @romangram_com