#لالایی_بیداری_پارت_241
تماس و قطع کردم و برای تاکسی دست تکون دادم.
السا تو خونه مثل مرغ پر کنده بود. مدام تو اتاق راه می رفت و زیر لب با خودش حرف میزد. کمی هم دعا میکرد.
مدام گوشی تو دستش بود و تند تند زنگ میزد به گوشی خاموش پژمان.
السا: هیچ وقت گوشیش و خاموش نمیکنه فوقش بزاره رو سکوت اما خاموش نمیکنه میدونه نگران میشم.
چشمهام و که به خاطر دنبال کردن حرکت رفت و برگشتی السا دو دو میزد و بستم و با دست مالیدمشون تا آروم بگیرن.
من: السا خواهری بیا بشین به خدا چشمام درد گرفت بس که بهت نگاه کردم. تازه ساعت 10 بزار یه ساعت دیگه سر و کله اش پیدا میشه از نگرانی درت میاره.
سری تکون داد و گفت: نه نه نمیاد میترسم نیاد. باید جواب بده اگه جواب نده یعنی یه چیزیش شده.
عصبی دستی به پیشونیم کشیدم. کم کم استرسش داشت به منم سرایت می کرد.
زنگ خونه رو زدن. بی توجه به زنگ سعی می کردم السا رو آروم کنم که صدای مامان بلند شد.
مامان: آرام دخترم بیا آیدا جان کارت داره.
romangram.com | @romangram_com