#لالایی_بیداری_پارت_239

برای همون یه کیکم آیدین کلی تشکر کرد. دم غروب همه وسایلمون و جمع کردیم و بعد یه خداحافظی طولانی هر کی سوار ماشین خودش شد و راه افتادیم. تازه دم خونه پژمان یاد من افتاد و بابت اومدنم تشکر کرد.
خیلی دلم می خواست یه چیز کلفتی بارش می کردم که بفهمه اگه من مهمون بودم نباید مدام من و ول می کردن به امان خدا. نزدیک بود از فشار پایینی و ضعف و بعدشم از زور دستشویی بمیرم.
اما هر چی بود روز خوبی بود و خوش گذشت.


از کلاس بیرون اومدم. با منشی آموزشگاه خداحافظی کردم و کیف کجم و رو شونه صاف کردم و راه خونه رو در پیش گر فتم.
منتظر تاکسی بودم که موبایلم زنگ زد. گوشی و برداشتم. السا بود.
صدای نگران السا تو گوشی پیچید.
السا: الو آرام ...
من: جانم السا کاری داری؟

romangram.com | @romangram_com