#لالایی_بیداری_پارت_238
منم گیج تر از این بودم که دست بزنم.
پژمان رو کیک چند تا شمع گذاشت و روشنش کرد و السا کیک و برد جلوی آیدین.
خم شد و گفت: این کیک چند منظوره است. هم کیک تولدته هم یه جورایی کادوی آرام.
دهنم باز مونده بود. کادوی من؟ من روحمم خبر نداشت امروز تولده بعد کادو بدم؟
نگاه ها که همه چرخید سمت من به زور دهنم و بستم و یه لبخند زدم. آیدین یه لبخند زد و سری خم کرد به نشونه ی تشکر.
منم همون جوری با خم کردن سرم جوابش و دادم.
بچه ها با شوخی و خنده آیدین و مجبور کردن قبل فوت کردن شمع ها آرزو بکنه و بعد فوتشون کنه. اونم جدی یه دقیقه چشمهاش و بست و آرزو کرد و بعد شمع ها رو فوت کرد.
انقده از دست السا حرص خوردم که بهم نگفته بود تولد آیدینه که نگو.
تو دلم بد داشتم برای السا خط و نشون میکشیدم. لال مرده بود دیشب بهم بگه تولد آیدینه. که اگه گفتی بود من عمراً میومدم.
و اگه من نمیومدم السا هم نمیتونست بیاد. دختره ی خنگ حداقل بهم نگفت خودش یه کادو از طرف من براش می خردید که من این ریختی نخودی نیام و این جوری ضایع نشم بین جمع. حالا خوب شد کیک پخته بودم.
romangram.com | @romangram_com