#لالایی_بیداری_پارت_237

چشمهام گرد شد. تولد؟ تولد کی؟ پس بگو این بدبختها اونقدرا هم لوس نیستن. حرفهاشون کنایه داشت که من نمی گرفتم.
چشم چرخوندم ببینم کی ذوق زده تر از همه است تا بفهمم تولد کیه. اما هر چی نگاه کردم دیدم السا و پژمان از همه ذوق زده ترن. خوب تولد اینا هم که نبود پس...
سریع بر گشتم و به آیدین که خیلی جدی به بچه ها نگاه می کرد خیر ه شدم.
نه بابا امکان نداره تولد اون باشه. انقدی که همه سر کادو و کیک دارن خودکشی می کنن و هیجان دارن این پسره یه درصدشم نداره. مگه میشه تولدش باشه و ذوق کادو نداشته باشه؟
صدای دسته جمعی بچه ها که میگفتن: کیک ... کیک .. کیک ...
باعث شد که از فکر کشف کردن اینکه تولد کیه دست بردارم. منتظر بودم که کیک و بیارن اما وقتی دیدم السا رفت و از توی وسایلمون ظرف کیک خونگی خودمون و در آورد دهنم باز موند.
یعنی کیک تولد کیکیه که من پختم؟ خاک تو سرم. بی اطلاع؟ پس بگو چرا دیشب السا داشت خفه ام می کرد برای کیک و با چه وسواسی گفته بود روش شکلات بریز و ....
السا کیک به دست رفت سمت آیدین.
ابروهام پرید بالا. یعنی چیزی هم پیدا میشه این بشر و هیجان زده بکنه. همه ی هیجانش یه لبخند بود رو لبش.
بچه ها دست می زدن و تولدت مبارک می خوندن و آیدین بی حرکت نشسته بود.

romangram.com | @romangram_com