#لالایی_بیداری_پارت_236
اخمام رفت تو هم. من و اونجا به امون خدا بی کس ول کردن خودشون رفتن نامزد بازی.
پر حرص اومدم برم سمتشون و این هندی بازیها رو کوفتشون کنم که آستینم کشیده شد.
آیدین: ولشون کن بزار خوش باشن. فقط امروز و می تونن بی استرس با هم باشن.
برگشتم و بهش نگاه کردم. جوری حرف می زد انگار خیلی کامل و جامع در جریان کل دیدارهای این دوتاست و از همه ی استرسها و نگرانیهاشون خبر داره.
جوری به مسیر حرکتشون نگاه می کرد و لبخندی رو لبش بود که انگار داشت یه حس شیرینی از دیدنشون می گرفت.
نگاهش یه جورایی عجیب بود. اونقدر عجیب که باعث شد فکرم به کل از السا و پژمان و کوفت کردن عیششون منحرف بشه.
آیدین که راه افتاد منم بی حرف دنبالش رفتم.
بعد از خوردن میوه و تنقلات و جمع شدن همه ی بچه ها شیوا؟ شیما؟ آخر نفهمیدم اسم این دختره چی بود، هر چی که بود همون گفت: خوب از هر چی که بگذریم بحث کادوها از همه شیرین تره. بچه امون بیچاره صبح تا حالا دل تو دلش نیست برای کادوهاش.
دوباره همه خندیدن و من با یه قیافه ی جمع شده تو دلم گفتم: چقده شماها لوسید.
محمد: ولی قبل کادوها باید پسرمون کیکش و ببره. تولد بدون کیک که نمیشه.
romangram.com | @romangram_com