#لالایی_بیداری_پارت_235
آخیش داشتم تلف می شدما. دستهامو شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. رنگ و روم چند درجه تیره تر شده بود. تا قبلش صورتم زرد به نظر میومد. الان به رنگ واقعیش رسیده بود.
دستی به مانتوم کشیدم و رفتم بیرون.
آیدین جلوی دستشویی ایستاده بود و دست به جیب با پا به سنگ ریزه های زیر پاش ضربه می زد و شوتشون می کرد.
رفتم جلوش و تازه یادم افتاد که تشکر کنم.
من: مرسی.
سرش و بلند کرد و یه لبخند کج نصفه زد و گفت: خواهش می کنم همسایگی به همین دردا می خوره.
این و گفت و جلوتر از من راه افتاد و رفت. یکم مات تو جام موندم. این الان داشت مسخره می کرد؟ چرا حس می کردم تو صداش رگه های شیطنت بود؟ مگه این یُبسه بلده شیطون بشه؟
شونه ای بالا انداختم و دنبالش راه افتادم.
داشتیم بر می گشتیم پیش بچه ها که صدای جیغ آروم السا رو شنیدم. سریع برگشتم سمت صدا و از بین درختها چشمم خورد به السا که می دویید و می خندید و هر چند لحظه یه بار یه جیغ آروم هم می کشید، پشت سرشم پژمان داشت دنبالش می دویید.
وا اینا بازیشون گرفته بود؟ بچه بی تربیتا. حس فیلم هندی گرفته بودتشون.
romangram.com | @romangram_com