#لالایی_بیداری_پارت_234
باید از یه سر بالایی می رفتیم بالا که خیلی سخت بود. هی پام و می زاشتم رو این خاکها اما لیز می خوردم و دوباره میومدم پایین.
این خاک و خلم تو این وضعیت با من شوخیش گرفته بود.
پر اخم به زمین خاکی و شل نگاه کردم. یکی می دید فکر می کرد دارم خاکها رو برای اینکه باعث میشن لیز بخورم دعوا می کنم.
داشتم بررسی می کردم که چه جوری پام و بزارم که سُر نخورم که دست آیدین اومد نزدیکم و آروم آستین مانتوم و گرفت و با یه حرکت کشیدم بالا و من با یه قدم بزرگ تونستم اون خاکی و رد کنم و پام و رو یه زمین سفت بزارم.
سرمو بلند کردم و آروم گفتم: مرسی.
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد.
سری تکون داد و بی حرف به راهش ادامه داد.
جوری راه می رفت که گاهی شک می کردم واقعاً حضور من و یادش هست یا نه؟ اما وقتی که مطمئن میشدم من و فراموش کرده برمی گشت و بهم نگاه میکرد تا مطمئن بشه بی مشکل دنبالش میرم.
بالاخره رسیدیم به دستشویی و من از ذوق بدون اینکه چیزی بگم تند رفتم سمت قسمت خانما.
romangram.com | @romangram_com