#لالایی_بیداری_پارت_233

نگاهش منتظر بود. راستش دو دل بودم بگم یا نگم. واقعاً تحملم تموم شده بود دیگه داشت از تو چشمام می زد بیرون.
یه نگاه به جمع کردم و لبم و گاز گرفتم. با اینکه با این بشر زیادم اوکی نبودم اما خوب در حال حاضر تنها آشنایی بود که توی این جمع داشتم. هر چی باشه همسایه بود و 4 بار بیشتر از بقیه می شناختمش.
مرده شور السا و پژمان و ببرن که به هیچ دردی نمی خورن.
دو دل سرم و بردم نزدیک گوشش. متعجب از حرکتم و نزدیکیم چشمهاش کمی گشاد شد اما تکون نخورد.
کنار گوشش آروم و با خجالت و مختصر گفتم: دستشویی...
یهو همون جور کج برگشت و خیره شد بهم. انگار مطمئن نبود که واقعا گفتم دستشویی. وقتی نگاه عاجزم و دید یه لبخند خیلی ریز گوشه ی لبش اومد. نه پوزخند بود نه مسخره. انگار به زور جلوی خودش و گرفته بود که بلند نخنده.
نگاهش و ازم گرفت و از جاش بلند شد. برگشت سمتم و گفت: پاشو ببرمت.
دوباره لبم و گاز گرفتم. ترو خدا می بینی تا گفتم دستشویی سریع صمیمی شد "پاشید می برمتونم" نه " پاشو می برمت. هی روزگار آدم و عاجز نکن که عزتش می افته.
اما ته دلم داشتم دعا به جونش می کردم.
از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم. دستش و برده بود تو جیبش و یه قدم جلوتر از من راه می رفت.

romangram.com | @romangram_com