#لالایی_بیداری_پارت_231

بعد صبحونه بچه ها نشستن به بازی. یه عده ورق بازی می کردن و دو نفرم تخته. همه هم از دم شرطی. منم که کلا شانس درست و حسابی نداشتم ترجیح دادم بی خیال بازی بشم و خودم وبا کتاب خوندن سرگرم کنم.
برای ناهار پسرها جوجه درست کردن و انصافا خوشمزه بود.
بعد ناهار هر کسی یه طرفی ولو شده بود. یه لحظه که حواسم نبود نفهمیدم السا و پژمان یهو کجا جیم شدن. یکی دو تا دیگه از زوج ها هم رفته بودن قدم بزنن. پسرها مشغول بازی و قلیون کشیدن بودن.
نیم ساعتی میشد که به خودم می پیچیدم و تو دلم به السا فحش می دادم.
الهی بگم خدا چی کارش کنه منو به امان خدا بین این قوم غریب ول کرده معلوم نیست رفته چی کار کنه.
یکم به اطرافم خیره شدم. اینجا هم که همه اش درخته از آب و آبادانی خبری نیست که. برای همین اینجا رو دوست نداشتم.
من خودم هر وقت یه جا میرم اول نگاه می کنم ببینم دستشوییش کجاست و سعی می کنم همون دورو برا یه جا پیدا کنم بشینم.
الان من و آوردن ناکجا من با این مثانه ی پر از کی سراغ دستشویی و بگیرم.
2 تا از دخترا خانمی کرده بودن و نرفته بودن تو کوه و کمر و رو زیر انداز نشسته بودن ولی اونقدر محو حرف زدن با نامزداشون بودن که نمیشد بهشون بگم دستشویی کجاست از طرفی رومم نمیشد.
چشم چرخوندم. اونقدر کلافه بودن که محمد دوست پژمانم فهمید.

romangram.com | @romangram_com