#لالایی_بیداری_پارت_229
رسماً داشتم بیهوش میشدم. کم خوابی هم مزید بر علت شده بود و ضعف کرده بودم. چشمهای خمارم داشت سیاهی می رفت. نگاهی به السا انداختم دریغ از یه نیم نگاه به من. به پژمان نگاه کردم اونم مشغول بود. دستی به چشمهام کشیدم از سر گیجه متنفر بودم و الان دچارش شده بودم. دنیا دور سرم می چرخید.
باید به السا می گفتم یه شکلات بهم بده که فشارم و بیاره بالا تا این سرگیجه ی لعنتی از بین بره. سرم کج شد به طرف. خیلی بی حال تر از این حرفها بودم که بتونم السا رو صدا کنم.
چشمهام و بستم و رو هم فشار دادم. یه نفس عمیق کشیدم. دستی به چشمهام کشیدم و عرق سرد روی پیشونیم و پاک کردم.
چشمهام و باز کردم و بی حال دوباره به السا و ظرف شکلات جلوش خیره شدم.
خدایا آبرومو حفظ کن نزار اینجا غش کنم. غش کردن و بی حیثیت شدن یه طرف، سنگین وزنم هستم کسی نمیتونه بلندم کنه.
در حال التماس به خدا بودم که یه مشت پر شکلات جلوم ظاهر شد. ذوق زده به شکلاتها نگاه کردم و تند یکیش و برداشتم و سریع بازش کردم و چپوندمش تو دهنم. خدا چه زود بهم نگاه کرد و آّرومو نگه داشت. شیرینیش که وارد بدنم شد چشمهام بسته شد و یه نفس راحت و پر آرامش کشیدم.
اولیش که تموم شد دست بردم و دومیش و برداشتم و بازش کردم و گذاشتم تو دهنم. چه لذتی داشت ثابت موندن دنیا و خوردن شکلات.
-: صبحونه نخوردین نه؟ میدونستم پژمان عجله می کنه.
هول شکلات گنده رو قورت دادم جوری که گلوم و خراشوند. برگشتم و به آیدین نگاه کردم. اونقدر محو شکلاتها و قشنگی دنیا شده بودم که پاک یادم رفته بود ببینم کی برام شکلات آورده.
نگاهش به روبه رو بود. وقتی نگاه خیره ام و حس کرد برگشت و بهم نگاه کرد، بی حرف بدون عکس العمل.
romangram.com | @romangram_com