#لالایی_بیداری_پارت_228

زیرانداز و پهن کردیم و وسایل و چیدیم و هر کس مشغول کاری شد. پسرا رفتن سراغ زغال داغ کردن و قلیون درست کردن و ...
من نمیدونم اول صبحی قلیون چه فازی داره.
من ولی بی سر و صدا رفتم یه گوشه با کمی فاصله دور از جمعیت سر و صدا کن، نشستم و بهشون نگاه کردم. دخترا که معلوم بود قبلاً هم همدیگه رو دیده بودن و آشنایی داشتن مشغول حرف زدن بودن. یه بسته شکلات و تنقلاتم جلوشون گذاشته بودن و به بقیه هم تعارف می کردن. بابا این چیزا چیه می خورین غذا بدین بهمون به قول مامان آیدین اینا مواد پر کالری ولی با ارزش غذایی کمه فقط چربی رو چربی میاره.
غذا خوبه.
به منم شکلات تعارف کردن که با مبارزه ی شدید با خودم تونستام جواب رد بدم و چشم از کاکائوهای پیش روم بردارم.
پسرها در حال شوخی و بحث و بلند بلند خندیدن بودن.
یه خمیازه ی درون دهانی کشیدم و با چشمهای خمار خیره شدم به جمع. شکمم صداش در اومد. تند دست گذاشتم رو شکمم و یه نگاه اجمالی به اطراف انداختم.
خدا کنه کسی نفهمیده باشه آبروم بره.
نه خدا رو شکر انگار کسی صدای شکم معترض من و نشنیده.
خیلی گشنم بود نزدیک 18 ساعتی میشد که هیچی نخورده بودم. اون یه ذره غذایی هم که برای ناهار دیروز خوردم به هیچ جام نرسیده بود.

romangram.com | @romangram_com