#لالایی_بیداری_پارت_227
پژمان با دیدنش ذوق زده گفت: بفرمایید اینم اصل کاری آقا....
پسر: پژمان خفه بیا اینا رو بگیر از دستم.
ماشا.. اصل کاری چه مودبم بود.
بچه ها به فک باز مونده در حال معرفی و ذوق کور شده ی پژمان خندیدن و پژمانم بی خیال آقا ماقا شد و سبد بزرگ و از رو دست پسر برداشت.
چشمهام گرد شد. برگشتم یه نگاه به السا و یه نگاه به بقیه انداختم. قیافه ی عادی همه نشون می داد که همه از این حضور خبر داشتن و فقط من بی خبر بودم.
چرا یه درصد فکر کردم پژمان بدون دمش بیرون میره. من نمیدونم این دمه چه جوری این همه مدت ازش دور بوده.
از وقتی به قول آیدا اومدن تهران پژمان و آیدین همیشه با هم بودن. برادرهای واقعی هم انقدر همدیگه رو نمیبینن که اینا میبینن.
آیدین با دیدنم بی حرف سری تکون داد و منم به رسم ادب همون جوری جوابش و دادم. رومو برگردوندم و منتظر موندم راه بیافتیم.
بعد کلی گشتن بچه ها یه جایی بین کلی درخت که خلوتم بود و انتخاب کردن. هر چند باب میل من نبود.
اما خوب حق نظر دادن نداشتم من فقط همراه بودم.
romangram.com | @romangram_com