#لالایی_بیداری_پارت_222
نفسم و عصبی بیرون دادم. دو ساعت بود یه ریز حرف می زد خسته هم نمیشد. هر چی بهش می گفتم بابا من نمی خوام با دوستای پژمان جایی بیام اما مگه گوش می کرد؟ از طرفی هم حق داشت تحمل آرمین تو یه جمعی که باهاشون رودربایستی داری خیلی سخت بود چون به شدت جو زده میشد و تو اون موقعیتها هم رسماً ماها رو به عنوان خواهرهاش نمی شناخت چه برسه به اینکه یادش بیاد ما بزرگتر از اونیم و با ما اومده.
دستی تو موهام کشیدم. تو این دو ساعت تو یه خط کتاب مونده بودم. السا با حرفهاش نمی زاشت که هیچی ازش بفهمم. فقط و فقط برای ساکت کردن صدای ممتد التماس آمیزش کلافه گفتم: باشه باشه میام تو فقط یک ساعت حرف نزن باشه؟
یهو با ذوق تو هوا پرید و دست منم که تو دستش بود محکم پرت شد رو پای خودم. یه چشم غره بهش رفتم که داشت با ذوق و خوشحالی بالا و پایین می پرید و شیرجه برده بود سمت گوشیش.
دختره منتظر بود. وروره جادو حتی 5 دقیقه هم نتونست ساکت بمونه. درسته که دیگه با من حرف نمی زد که اونم جای شکر داشت اما اونقدر واضح و بلند با پژمان حرف می زد که من به جای خوندن کتاب فکرم مشغول حرفهای السا و کشف جمله های پژمان از اون سمت خط بودم و با هر حدس درست بی اختیار لبخند میزدم.
البته یکم از خودم به خاطر حرکت زشتم خجالت کشیدم اما این به اون که السا نمیزاشت کتاب بخونم در.
در حال حدس زدن جمله ی پژمان که نمیشنیدم بودم که تصدیق السا باعث شد با دهن باز تند برگردم سمتش و خیره بشم بهش.
السا: آره آرام کیک درست می کنه قول داده.
معترض گفتم: من کی قول دادم. چرا از طرف من حرف در میاری. یعنی همون حرف تو دهنم میزاری.
السا خوشحال لبخند گشادی زد و رو به من گفت: آرامی جونم درست می کنی دیگه. می دونی پژمان چقدر کیکای تو رو دوست داره اصلاً به عشق کیکای تو برنامه ی فردا رو ترتیب داده.
چشمهام ریز شد. مطمئنم داشت بچه خر میکرد. صدای پژمان و نشنیدم اما السا آروم تر گفت: هیچی نگو تو، بزار درست کنه.
romangram.com | @romangram_com