#لالایی_بیداری_پارت_221
من: نمی خوام، نمیام.
السا: آرام جان من، السا بمیره، تروخدا.
با اخم برگشتم و نگاش کردم. قیافه اش شکل التماس بود. زیاد برام مهم نبود.
کلافه از بحث بی خودمون گفتم: آخه چرا من باید بیام. اصلاً به من چه؟
السا که حس کرد ممکنه نرم بشم تند اومد کنار صندلیم ایستاد و دست راستم و بین دوتا دستش گرفت و با ذوق گفت: کلش به تو ربط داره به اینکه خواهریت و به من و پژمان ثابت کنی. تو که بابا رو می شناسی تو نیای نمیزاره منم برم. تروخدا، برام مهمه. مگه چند بار پیش میاد که دوستای پژمان بخوان برن چیتگر و پیکنیک و منم بتونم باهاشون برم.
سرم و کج کردم و گفتم: خوب برو، من و چرا دنبال خود ت خِرکِش می کنی؟
دلخور گفت: همین الان بهت گفتم. تو نیای بابا نمیزاره منم برم. تو که می دونی نمیزاره تنها با پژمان جایی برم. یا تو باید بیای یا اون آرمین.
قیافه اش شکل چندش شده بود. با صدای آروم و غمزده ای گفت: آرمینم ببرم رسماً یعنی برم کوفت بخورم. کل پیکنیک زهرِمارم میشه همه اش باید حواسم بهش باشه که یه وقت با پسرای 10 سال بزرگتر از خودش زیادی حس صمیمیت نکنه و شوخی های ناجور باهاشون نکنه. آرام.....
romangram.com | @romangram_com