#لالایی_بیداری_پارت_220

یاد ماسکم که افتادم وحشت زده دستم رو به صورتم کشیدم و با حس ماده ی خشک شده روی صورتم چشمهام گرد شد و با سرعت هر چه تمامتر رفتم سمت در دستشویی و همزمان با السا رسیدم به در.
جفتمون چسبیده بودیم به در و هیچ کدوم رضایت نمیدادیم که اون یکی زودتر بره و از این وضعیت اسفبار خلاص بشه.
السا: بزار من برم آبروم رفت دیدم پژمان هی به صورتم اشاره میکنه از اول بازی من خر نفهمیدم.
و من یاد پوزخند آیدین افتادم و چشم غره خودم و واقعا خجالت زده شدم.
با خنده ی مامان و سونیا و افروز برگشتیم سمتشون.
هر سه کنار هم ایستاده بودن و به ماها میخندیدن.
سونیا: ببین خاله السا و خاله آرام شدن مثل شرک و فیونا.
و من به شدت دعا می کردم که تو تصورات این دختر بچه حداقل من فیونا باشم و تغییر جنسیت نداده باشم.
در آخر مجبور شدم یه پس گردنی به السا بزنم و با زور لباسش رو بکشم تا پرت شه عقب و من بتونم بچپم تو دستشویی و از دیدن خودم وحشت کنم و مشت مشت آب بپاشم تو صورتم که شاید این ماده ی سبز رنگ آبرو بر رو زودتر پاکش کنم.
و چقدر اون شب سعید به صورت سبز رنگ من و السا خندید و بیشتر به السا که با اون ریخت به شدت برای پژمان عشوه میاومد و السا تا دم دمای صبح غصه میخورد و پژمان پای تلفن سعی میکرد آرومش کنه و اینکه هر جوری باشه برای اون فرق نداره همین که الساست براش کافیه و من چقدر تو دلم بهشون فحش دادم که زمزمه های عاشقونهاشون رو دم گوش من بزرگتر دختر بچهی چشم و گوش بسته میگن و آدم رو هوایی میکنن.

romangram.com | @romangram_com