#لالایی_بیداری_پارت_223
چشمهام ریز تر شد. بدبخت پژمان اصلاً روحشم خبر نداشت که به خاطر کیکای من برنامه پیکنیک گذاشته.
سری تکون دادم و برگشتم سمت میزم.
السا: خواهری درست می کنی دیگه؟
بی توجه بهش کتابم و تو دستم گرفتم و گفتم: درست می کنم فقط برای اینکه پختن کیک و دوست دارم نه به خاطر کلمات خر کننده ی تو.
بلند خندید و به ادامه ی حرفهاش با پیمان پرداخت.
-: آرام... آرام بیدار شو دیگه، دیرمون میشه. پژمان تا 10 دقیقه ی دیگه پایین منتظرمونه.
دستی به چشمهام کشیدم و رومو برگردوندم سمت دیوار. این السا چرا خفه نمیشد؟؟؟
دستی محکم کوبیده شد تو کمرم جوری که برق از چشمهام و خواب از سرم پرید.
مثل کسی که تو خواب بهش صاعقه زده باشه مثل فنر تو جام نشستم. هنوز گیج بودم و درک اینکه چی کوبیده شده بهم و چه اتفاقی افتاده رو نداشتم فقط حس می کردم کمرم می سوزه.
romangram.com | @romangram_com