#لالایی_بیداری_پارت_215
و من واقعا فهمیدم که یک وقتهایی دل سوزوندن برای آدمها حتی عزیزترینها وقتی خودشون نمیخوان واقعا چیز مزخرف و بدیه.
اما مگه میشه یه دختر غم پدر و مادرش رو نخوره. میدونم که به وقت نیاز بازم من و السا هستیم و پسر عزیزشون نیست.
آنقدر این چند وقت روم فشار کاری بود که حس میکردم دارم پیر میشم.
السا با سرو صدا وارد اتاق شد. برگشتم و نگاهی به کاسه ی تو دستش کردم که با تمرکز داشت محتویات داخلش رو هم می زد.
السا: آرام پاشو هر کار داری ول کن میخوایم یکم به خودمون برسیم.
اخم ریزی کردم. دقیقاً قرار بود چه جوری به خودمون برسیم؟
دوباره نگاهی بهم کرد و وقتی دید هیچ تکونی نمیخورم اخمهاش رو کشید تو هم و معترض گفت: اِ... مگه با تو نیستم پاشو دیگه.
من: یعنی چی؟ چی کار کنم؟
اومد جلوتر و کاسه ی تو دستش رو گرفت سمتم.
السا: ببین چی درست کردم. ماسکه. از همونایی که تو دیروز داشتی تو نت پیداشون میکردی. پاشو بذاریم رو صورتمون یکم رنگ و رومون باز بشه.
romangram.com | @romangram_com