#لالایی_بیداری_پارت_216

ابروهام پرید بالا. زیاد اهل این کارها نبودم.
من: بابا بی خیال این کارا چیه؟
اخمش بیشتر شد.
السا: یعنی چی این کارا چیه؟ بده به خودمون برسیم؟ به پوستمون؟ مخصوصاً تو که داری کم کم میرسی به سی سال باید بیشتر به خودت برسی. یکم از مامان یاد بگیری بد نیست. هر روز میاد به زور میگه رو صورتم این ماسک رو بذار این کرم رو بزن. حتی وقتی خودش حوصله نداره ماها رو مجبور میکنه براش این کارها رو بکنیم. خودشم خلاص کرده یک کلمه میگه " من بلد نیستم" و میاندازه گردن ما. پاشو ببینم.
حرفاش چندان بی ربطم نبود. به صفحه لپتاپ نگاه کردم و از توی شیشه اش به هاله ای از صورتم که پیدا بود خیره شدم. دستی به صورتم کشیدم. یعنی واقعاً داشتم پیر میشدم که السا هم بهم میگفت؟
پیر شدن بدون انجام هیچ کار مفیدی. بدون سامون پیدا کردن زندگیت و بدون برآورده شدن خواسته هات. چقدر بد بود.
به صورت خستهام نگاه کردم. باید از یه جایی آدم رسیدگی به خودش رو شروع میکرد. بدمم نمیاومد این ماسک رو امتحان کنم وقتی آنقدر کم خرج بود که میتونستم تو خونه درستش کنم و مثل دوستم نیاز به لیزر نداشتم.
چند روز پیش رفته بودم خونه ی دوستم و اون با ذوق و شوق گفته بود: آرام رفتم پوستم رو لیزر کردم و همه ککمکا و خالهام رو برداشتم.
و من به اون پوست شفاف و براق نگاه کردم و حس کردم چقدر پوستم داغون شده.
هر چند من آنقدری پول نداشتم و بدتر از اون داشتمم دلم نمیاومد پولهایی که به زحمت بدست آوردم رو تو این سن بدم برای صورتم.

romangram.com | @romangram_com