#لالایی_بیداری_پارت_214

کلافه دستی به موهام کشیدم و نشستم پشت لب تاپ و شروع کردم به ور رفتن باهاش.


دو روزه که با مامان اینا درست و حسابی حرف نمیزنم. قهر تو کارم نیست بیشتر ترجیح میدم بی محلی کنم.
دو روز پیش بابا در کمال خونسردی خیلی شیک رفت و برای فرزند ذکورشون یک گوشی خرید که اگه بخوام صادق باشم به اندازهی پایه حقوق بازنشستگیش بود.
نذاشت یک هفته بگذره نذاشت دو روز از آشتی کردنشون بگذره. نذاشت این پسره یکم درک کنه که هر چیزی رو که میخواد باید به راهش بگیره نه با زور نه با تهدید و نه با قلدری. نذاشت یکم مزهی درک شرایط نامساعد زیر دندون این پسر بره که بفهمه همیشه همه چیز تو زندگی آنقدر آماده و محیا نیست.
نذاشت یکم حس پشیمونی از رفتارهاش رو بفهمه.
و خیلی نذاشتهای دیگه که الان فکر کردن بهشونم فایده ای نداشت.
بابا کار خودش رو کرده بود مثل همیشه و من مطمئن بودم یک ماهه دیگه میفهمه بازم گوش نکردن به حرف منطقی چقدر بده. مطمئنم یک ماه دیگه به مفهوم حرفهام میرسه و اونا رو پای حسادت به خرید ی گوشی چند صد هزاری برای برادرم نمیذاره.
و بدترین قسمت ماجرا این بود که وقتی من سر سنگین شدم دقیقا بابا به تنها چیزی که فکر نکرد حرفهام بود و با عصبانیت گفت: خیلی بده که به یک گوشی حسودی میکنی.

romangram.com | @romangram_com