#لالایی_بیداری_پارت_213
حرفهای السا که تموم شد مامان از ته دلش یک خوشبخت باشن گفت و با یک آه جگر سوز یه نگاه آرزومند بهم انداخت و پر حسرت گفت: ایشا.. همه ی جونها خوشبخت بشن. یه شوهر خوب و سر به راهم برای آرام پیدا بشه من دیگه آرزویی ندارم.
بی حوصله پوفی کردم. دقیقا علت اصلی که من زیاد دم پر مامان نمیشم همین بود. تا وقت گیر میآورد پیله میکرد به شوهر و مرد و ازدواج.
بی حوصله گفتم: مامان جان وقت گیر آوردی؟ خسته نمیشی تو؟ دوتا داماد داری دیگه.
السا سریع برگشت سمت من و وقتی مطمئن شد منظورم از دوماد دوم پژمانه خوشحال نیشی باز کرد.
مامان سعی کرد جلوی خندهاش رو بگیره و یه اخمی به السا بکنه که انقدر ذوق شوهر نداشته باشه و رو به من گفت: درسته که دارم اما هر گلی یه بویی داره. دلم می خواد شوهر تو رو هم ببینم. دلم پوکید یکی هم نیست در این خونه رو بزنه تو رو خواستگاری کنه.
چشمهام و تو کاسه چرخوندم و سرم و بی حوصله کج کردم.
مامان که از حرکات من کفری شده بود گفت: حالا اشکالی هم نداره ها فوق فوقش دیدم داری جدی جدی رو دستم می مونی میدمت به این مهدی. پسر خوبی هم هست مدامم چشمش به توئه.
با این حرفش خندهی السا بلند شد و من پر حرص و پر اخم با تحکم گفتم: مامان....
حتی شوخیشم جالب نبود. از جام بلند شدم و بی اعتنا به لبخند خبیث مامان از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. در رو که بستم ترکیدم.
با صدایی که سعی می کردم آروم باشه اما آنقدر کفری بود که نمیشد کنترلش کنم گفتم: اینام برای من دست گرفتن. حالا هر چی پسره خوب باشه. گیریمم بخوام باهاش ازدواج کنم، من که نمیتونم بعد هر باری که با شوهرم حرف می زنم یک راست برم تو حموم یا مدام حوله به دست باشم تا حرف زد سریع صورتم رو خشک کنم.
romangram.com | @romangram_com