#لالایی_بیداری_پارت_208

بی حوصله پوفی کردم. حرص خوردن من چه فایده ای داشت در حالی که مطمئن بودم بابا تو اولین فرصت اون چیزی و که این پسر میخواد و میخره.
منم نمی گفتم نخره، حرف من این بود بزاره به وقتش. مثلاً الان که نزدیک آخر ساله بزاره امتحاناتش و بده و اگه نمره هاش خوب بود براش گوشی بخره.
من که میدونم بابا اینا محلت نمیدن این دو ماه بگذره. همیشه همین بوده اون موقع که وقت عمل نبود و باید صبر می کردن یهو میرفتن بیرون میومدن با ذوق می گفتن این کارو کردیم. چند وقت بعد به نتیجه می رسیدن که نه انگاری من بد حرفی هم نمیزدم.
گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم. السا بود. این که رفته بود خونه شراره اینا چرا زنگ زده؟
من: بله؟ سلام.
السا: سلام چه طوری خوبی؟ آرام بی کاری بیا خونه مهرانه اینا. اومده اینجا ما هم خراب شدیم رو سرش (ریز خندید) بیایا منتظریم.
بدون اینکه خداحافظی کنه یا منتظر جواب من باشه تماس و قطع کرد. یه نگاه به گوشی تو دستم انداختم. همه دیوانه ان....
بی اختیار ذهنم رفت سمت چهارشنبه سوری و قاشق زنی و همین جمله که از دهن آیدین بیرون اومده بود.
" همه دیوانه ان"
بدبخت خوب حق داره. این چیزا رو میبینه میگه دیگه.

romangram.com | @romangram_com