#لالایی_بیداری_پارت_205

چشمم خورد به آیدین که یه لبخند گشاد زده بود.
بی توجه بهش برگشتم و رو به السا که مدام غر میزد که اینا مارو بازی نمیدن برای چی باید دوباره باهاشون بازی کنیم گفتم: حرف نزن برو سر جات وایسا.
برگشتم و خطاب به پژمان و شهرام گفتم: من اینجا وامیستم ببینم کدومتون جرات دارید بیاید جلو و توپی که سمت من میاد و بگیرید. هر کی بیاد جلو پی لگد و مشت و به خودش بماله.
اونقدر جدی گفتم که هیچ کدوم صداشون در نیومد و هر کدوم با فاصله ازم ایستادن.
اونقدر حرف آیدین برام سنگین بود که تا آخر بازی یه نفس به توپ ضربه زدم اونم چه ضربه هایی.
من و دست کم گرفته بودن. انگار یادشون رفته بود که من جزو تیم والیبال دانشگاهمون بودم.
در اخرم با یه اختلاف خیلی خوبی از تیم مقابل بریدم.
بعد مدتها حس رضایت از خودم آنچنان انرژی بهم داده بود که تا یه ماه می تونستم باهاش سر کنم.



romangram.com | @romangram_com