#لالایی_بیداری_پارت_200

شانس آوردم که سر جمع 5 تا پله بیشتر نداشت وگرنه مطمئنن همون خل و چل و شل و پلی که الان آیدین تو ذهنش تصور کرده بود میشدم.
دیگه حتی گوجه سبزها هم نتونستن حال خوشم و برگردونن. بیخیال دله بازی شدم و برگشتم تو خونه.

روز سیزده به در از صبح زود بارو بندیلمون و جمع کردیم و رفتیم تو یه زمین بازی و خالی جا گرفتیم.
بابا دیشب رفته بود کاهو خریده بود و هندونه و کلی میوه و خرت و پرت. قرار بود آقایون ناهار بهمون کباب بدن.
مامان اینا یه زیر انداز پهن کرده بودن و هه روش نشسته بودیم.
اول صبحی که جوونا خواب آلود بودیم و نمیفهمیدیم اصلا چی به چیه. همه خمیازه می کشیدیم.
مخصوصاً دخترا که این چند شب تا صبح بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم.
صبحونه که خوردیم با چایی که رو آتیش دم کشیده بود سر حال اومدیم.
آرمین یه توپ والیبال دستش گرفت و گفت: کی میاد بازی؟

romangram.com | @romangram_com