#لالایی_بیداری_پارت_199

اما من دوباره بلند تر از دفعه ی قبل گفتم: آهان می خواستین قدم بزنید؟ ته باغ هیچی نداره. همه اش تا همین جا قشنگه بقیهی باغ درختای خشکن.
یه دستی به موهاش کشید و جا به جاشون کرد تا چشمهاش معلوم بشه و بتونه خوب ببینتم. یه نگاه دقیق همراه با تعجب به من انداخت. سرش و کج کرد و یه نگاهی هم به پشت و درخت های تازه جوونه زده و برگ و شکوفه دادهی پشتم انداخت و دوباره خیره شد به من.
از ترس اینکه نکنه از این فاصله بچه ها رو ببینن مدام تکون می خوردم انگار کک تو جونم افتاده بود.
لبهاش به طرز خواصی جمع شد و نگاه سرتاپایی بهم انداخت و سری از روی تأسف برام تکون داد و دستهاش و گذاشت تو جیبش و مسیر مخالف و در پیش گرفت و از راهی که اومده بود برگشت.
یه نفس راحتی کشیدم و تند برگشتم و سعی کردم ببینم که السا اینا جاشون امنه یا نه. ولی نه، انگاری صدای ماورا بلند من بهشون رسیده بود و فهمیده بود باید فلنگ و ببندن.
برگشتم و نگاهی به مسیری که آیدین رفته بود انداختم. یاد سر تکون دادن تأسف بارش که افتادم چشمهام جمع و صورتم ناله شد.
سرمو انداختم پایین. یادم باشه حتماً السا رو درست و حسابی بزنم.
پسره فکر کرده بود من مشکل روانی چیزی دارم.
ای خدا بگم این خواهرای من و چی کار کنه که من و تو این موقعیت قرار ندن.
یادمه یه بار به خاطر افروز و سعید مجبور شدم خودمو از پله ها پرت کنم تا توجه بابای سعید که می خواست بره دستشویی جلب بشه و این دوتا رو در حال نامزد بازی نبینه.

romangram.com | @romangram_com